قصه های داروخونهروزی روزگاری من 2 |
||
به نام خالق بی همتا
سلام ، راستش اونقدر گرفتار درس و کار بودم که نتونستم بروز بشم برای همین تصمیم گرفتم حداقل قبل از سال نو یه خونه تکونی بکنم . از اونجاییکه داروخونه ی ما شبانه روزیه از همین امروز سرمون شلوغ بود ، فردا و همینطور روزهای بعد هم شلوغه ، هرچند که تعطیلات عید باید کار کنیم ولی ناراحت نیستم به هرحال اینجوری به مردم خدمت میکنیم واسه همین امیدوارم سال ٩٠ سالی خوب باشه و همه ی مریضا خوب بشن و هیچکس مریض نشه . سال پیش سال تحویلی رو توی داروخونه بودم یه سفره هفت سین هم چیدم که الان به دلیل نبود زمان نتونستم بریزم روی کامپیوتر وگرنه براتون میذاشتم البته اشکال نداره دفعه بعد براتون میذارم پس فعلا با این سفره هفت سین به استقبال سال نو بریم . سال نوتون مبارک 

به نام مهربان مهربانان
زن جوون در حالیکه نوزادش رو محکم چسبیده بود به همکارم میگفت : خانم تو رو خدا اگه شیر یارانه ای دارید میخوام اما کوپن ندارم بهم آزاد بدید پولش رو میدم . همکارم گفت : خانم عزیز ندارم تازه اگه داشته باشیم هم نمی تونم آزاد بهتون بدم . زن جوان که حالا نوزادشم به گریه افتاده بود با صدایی لرزون گفت : به خدا خانم بچه ام دو روزه شیر نداره همش بهش آب دادم از گرسنگی تلف میشه خواهش میکنم خانم پولش رو میدم و در حالی که ١٠٠٠ تومنی رو گرفته بود سمت همکارم به گریه شد . خانم همکارم خودش چند سالیه که ازدواج کرده اما بچه نداره برای همین وقتی دید مادر به همراه نوزاد بی قرارش زده زیر گریه یه پاکت شیر هومانا گذاشت جلوی زن و گفت بیا بگیر این با شیری که میخوای فرق میکنه اما ببرش پولم نمیخواد من خودم حساب میکنم . زن جوان در حالیکه گریه میکرد گفت اما من پول دارم و ١٠٠٠ تومنی رو گرفت جلوی همکارم . همکارم گفت پول نمیخواد برو من خودم حساب میکنم . در همین حین یکی از مشتریای داروخونه که امتناع زن جوان رو دید گفت بیا دخترم شما شیر رو ببر من پولش رو میدم و از همکار دیگه ام خواست پول شیر رو حساب کنه . همکارم هم بدون اینکه همکارمون متوجه بشه پول شیر رو گرفت و شیر رو داد دست زن جوون و بهش گفت برو ، پول شیرت رو حساب کردن . زن جوون که صدای گریه نوزادش شدیدتر شده بود در حالیکه اشکاش رو پاک میکرد رفت . همکارمون برای حساب کردن پول شیر کیفش رو آورد و وقتی فهمید در نبودش یکی از مشتریا پول رو حساب کرده خیلی دلخور شد. به هر حال من توی اون لحظه با خودم فکر میکردم پدر این بچه کجاست؟
به نام ایزد منان
موش این موجود مزاحم ، اصولا ٩٩.٩٩ درصد خانمها از این موجود می ترسن ، بماند که این موجود چطور زندگی میکنه ، چی میخوره و غیره اصولا این حیوان توی انبار ، زیرزمین و حتی توی خونه پیدا میشه اینجا که داروخونه ست و انبار جزء لاینفک اون هست این رو گفتم که بدونید توی داوخونه موش دیده شده ، سوءتفاهم نشه اینجا همه نکات بهداشتی رعایت میشه فقط اینکه یه موش دیده شده اونم توی انبار ، به واسطه ی آقا موشه کمی دویدیم ، یه کوچولو پریدیم و بلاخره هم آقا موشه بواسطه یه چسب موش گرفتار شد و ما هم خیالمون راحت ، خیال شما هم راحت .
پایان قصه ی هجدهم
به نام مهربانترین مهربانان
از اونجایی که هر سال موقع عید همه به رسم قدیم خونه تکونی میکنن ، ما هم توی داروخونه به یه رسم قدیمی توی تابستون انبارگردانی میکنیم اگه دقیق بخوام بگم همه ی داروخونه از سرتاپای همه ی قفسه ها زیر و رو میشه به حسابی یه زلزله چند ریشتری میاد و بعدش ما لیست تک تک داروها و اجناس بهداشتی رو بهمراه قیمت شون می نویسیم و اینجوری میشه که آمار دارایی داروخونه در میاد سرتون رو درد نیارم که سر خودم خیلی درد میکنه چون این روز تنها روزی هست که داروخونه تعطیله اما چه دماری از روزگارمون در میاد توی این روز که نگو و نپرس . بلاخره که نه تنها استراحتی نداریم بلکه تمام روز رو مشغول شمردن و لیست گرفتن هستیم . با این حال بازم بد نیست حداقلش اینه که شب همونطور که از خستگی داریم چرت میزنیم شام رو با خانواده سر یه سفره میل میکنیم (البته اگه شانس بیاریم و از زور خستگی قبل از نشستن سر سفره خوابمون نبره) .
پایان قصه هفدهم
به نام پروردگار فلم
سلام ، نمیخواستم به این زودی برگردم ولی به توصیه ی یکی از بهترین دوستانم برگشتم و اما قصه ی ما : دیروز جمعه بود و مثل همیشه داروخونه شلوغ ، میون همهمه ی مشتریا صدای دختربچه ای که گریه می کرد سکوتی ناگهانی رو ایجاد کرد . دخترک پنج یا شش ساله و مدعی بود که پدرش اون رو جا گذاشته و رفته ، از اونجایی که ما خیلی احساس مسئولیت میکردیم به صرافت افتادیم دختر گمشده یا به ادعای خودش فراموش شده رو به کانون گرم خانواده برگردونیم . همینطور که به مانند شرلوک هولمز داشتیم اطلاعات مقتول ... اِاِاِ... ببخشید گمشده رو در میآوردیم یه ماشین سمند ترمز وحشتناکی کشید و مردی جوان سراسیمه اومد توی داروخونه ، دخترک که با دیدن پدرش رنگ به رخسارش برگشته بود زد زیر گریه ، البته از خوشحالی و اما پدر گرامی که مثل شبح زده ها شده بود در توضیح ماجرا گفت بعد از خرید به خیال اینکه دخترش سوار ماشین شده ، داروخونه رو ترک کرده و وقتی به خونه رسیده تازه متوجه شده که دخترش رو توی داروخونه جا گذاشته به هر حال موضوع ختم به خیر شد اما شما دوستان یادتون باشه همیشه یه شماره تلفن یا آدرس همراه فرزندانتون بذارید تا در چنین موقعیتهایی به مشکل برخورد نکن ، حداقلش اینه که یه آدم خوب پیدا میشه که بهشون کمک کنه .
پایان قصه ی شانزدهم